خرقه زهد و جام می
حافظ گفت :
تاب بنفشه میدهد طره مشک ســــــــای تو
پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز
کز سر صدق میکند شب همه شب دعای تو
وقتی که عشق می آید دیگر باید انتظار هر تضادی را داشت ، وقتی که عشق می آید شرایط و محیط جور دیگری درک میشود. دیگر همه چیز با حضور عشق معنا میشود و ادبیات عاشق ادبیات متفاوتی است و این ادبیات مرسوم و مورد پذیرش عام نیست .
و خواجه در تفسیر این تضاد که به نظر من شاه بیت این غزل است ، چنین میگوید :
خرقه زهد و جام می گر چه نه در خور همند
این همه نقش میزنم در جهت رضـــــــای تو
و تنها علاج این عشق نیز پر شدن کاسه سر است از خاک .
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
کاین سر پر هوس شود خاک در سرای تو
شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست
جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو
داستان من
داستان من ، داستان امروز نیست . سالهاست که می گویند این داستان را.
غریبه نیست داستانم ، آشناست ؛ انگار هزاران بار شنیده ام . انگار بار ها دیده ام ، در محیط زندگی ، در پرده سینما و یا در پرده خیالم آنگاه که به داستانی گوش میدادم و یا به صفحات کتابی چشم دوخته بودم .
داستان من انگار ، داستان توست . داستان من ، داستان ماست و شاید داستان اوست . اما با همه اینها و با همه این تکرار ها ، داستان من باز هم تازگی دارد.
یک قصه نیست غم عشق و وین عجب
از هر زبان که می شنوم باز نامکرر است
صحبت از مرگ انسانیت
اشکی در گذرگه تاریخ
--------------------------------------------------------------------------------------
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
آینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
اندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
---------------------------------------
فریدون مشیری
زمان
زمان مثل برق وباد میگذرد . هر روز پیر میشویم ، هر روز بیشتر از دیروز .
و هر چه پیر تر میشویم سرعت گذشت زمان نیز تند تر میشود .
هر چه پیر تر میشویم میزان لذت از زندگی نیز کمرنگ تر میشود.
راستی کسی میداند چگونه می بایست قدر جوانی را دانست ؟
گفتند باگذر از زمان پخته تر خواهی شد ، ما پختگی را نیز تا مرز سوختن طی کردیم !
زندگی
یک صحبت دوستانه میتواند التیامی بر همه زخمهای ما باشد .
خوردن یک استکان چایی ناب میتواند افکار ما را از تشویش نجات دهد .
یک سفر به طبیعت ، قرار گرفتن در محیطی امن وهمراه با احساس آسایش می تواند ما را به خود آرام خود برگرداند .
و شاید همین اتفاقات کوچک بتواند ما را به زندگی برگرداند . فقط باید کشفشان کنیم .
فقط باید کشفشان کنیم در لابه لای همین لحظاتی که دارد به سرعت میگذرد .
زندگی شستن یک بشقاب است .

منبع عکس :وبلاگ یک پنجره
وقتی تو نیستی ...
زمانی یک سریال پخش میشد که من عاشقش بودم سریالی به نام همسایه ها به کارگردانی آقای لطیفی و بازی شریفی نیا ، امین حیایی و... همچنین زنده یاد حسین پناهی .
اولین بار این شعر رو در اون سریال شنیدم و امروز به ناگاه دلم هوایش را کرد . چه زیاد به درد اوقات دلتنگی میخورد!
روز مبادا
_ _ _
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها . . .
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمریست
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !
* * *
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها . . .
هر روز بی تو روز مباداست !
قیصر امین پور
نشانی ها
(( سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاهی خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند .
با اینهمه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی میگذرم
که نه زانوی آهوی بیجفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان .
....
از نو برایت می نویسم .
حال همه ما خوب است
اما تو باور نکن . ))
سید علی صالحی را از زمان سربازی میشناسم آنجا که با اشعار _نامه مانندش _از طریقصدای ماندگار خسرو شکیبائی آشنا شدم و تنهایی ها و دلتنگی های بسیاری را در شبهای پادگان با اشعارش به نیکی گذراندم.
شنیدن این اشعار با صدای گرم خسرو شکیبائی جذابیت اشعار را افزون کرد . شعر هایی که تشویق به رفتن میکرد :
((بیا برویم روبروی باد شمال ،
آن سوی پرچین گریه ها سرپناهی خیس از مژه های باران را بلدم
که بیراهه دریا نیست .
دیگر از اینهمه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام .
بیا برویم .
بیا برویم آنسوی حرف وحدیث امروز است . ))
رفتنی با صداقت و رفتنی که نشان از آگاهی و عشق داست . آگاهی که نشات گرفته از عشق بود و یکباره سرازیر گشته بود .
(( من خودم هستم ،
بیخود این آینه را روبروی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است .
تنها بسی هفت ساله خوابیده ام
و بامدادان هزار ساله بر خود نشستم ))

عکس از سایت سید علی صالحی
(( سرانجام باورت می کنند .
....
گریه نکن ریرا
، راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است .
دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم .
خبر تازه ای ندارم .
فقط چند صبح پیشتر دو سه سایه که از کوچه پائین می گذشتند ،
روسری های تازه با عود آورده بودند ،
ساز و دغل میزدند ،
اما کسی مرا نمیشناخت . ))
شاید زمانی دور سراغی از این شعر ها نگیرم . اما هرزگاهی که یادش میکنم و روزهایی که فارغ از زندگی روزمره مانند گذشته دچار شعر زدگی میشوم بازهم هم این کلمات نظم یافته دلچسبی خودشان را دارند .
(( نه من سراغ شعر میروم
نه شعر سراغی از من ساده گرفته است
تنها در تو به شادمانی می نگرم ریرا
هرگز تا بدین پایه بیدار نبوده ام .
از شب که گذشت
حرفی بزن
سلامی نوش لیموی گس
نه من سراغ شعر میروم
نه شعر سراغی از من ساده گرفته است
تنها در تو به حیرت می نگرم ریرا
هرگز تا بدین پایه عاشق نبوده ام ...))
_ به دلیل استفاده از یادداشتهای قدیمی شاید سطر بندی اشعار دارای اشکال باشد، به حرمت خاطره های خوش ببخشائید _
مهر ورزی
مهرورزی کلمه ایست که این روزها بسیار شنیده میشود حتی به ادبیات سیاسی ما نیز رسوخ کرده است و در بعضی جا ها به بسته شعار های گروههای سیاسی نیز اضافه گردیده است .
وجود مهر ورزی و مهربانی در یک جامعه از امتیازاتی است که بسیاری از آفات جامعه را خنثی میکند ، مشخصه بارزی بر یک جامعه متعالی می باشد و شاید بتوان گفت به نظر مهمترین خصیصه مدینه فاضله مهرورزی و غلبه مهربانی بر خصومت ، کینه ، حسادت و ... باشد .
اما مهرورزی چگونه امریست و کیفیت آن چگونه است ؟
در این باره می توان گفت تعبیر خواجه شیرین زبان پیرامون مهر ورزی زیباترین تعبیر هاست ، آنجا که خود را در این دایره وصف میکند:
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بـــــد دیدن
__
وفا کنیم و ملامت کشیم وخوش باشیم
که در طریقت ما کافریــــست رنجـــیدن
و بعد از آن مثال کامل دیگری از مصادیق مهر ورزی را بیان میکند که شاید از کمرنگ ترین مصادیق اجرای مهرورزی در جامعه کنونی ما باشد :
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجـات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
و همین معیار به تنهایی می تواند میزان مهرورزی را در جامعه ما به خوبی نشان دهد .
سم رسانه ای
اینروزها رسانه ها تمام همت خود را برای خدمت به اربابانشان به کار بسته اند . جنگ جنگ رسانه است برای ساختن و هدایت کردن اندیشه ها ، تا گروهی را جهت بدست آوردن اکثریت همراه خود کنند . هر چند اینطور که به نظر میرسد داشتن پایگاه مردمی در کوتاه مدت چندان افاقه ای نخواهد کرد و داشتن پایگاه مردمی در دراز مدت نیز کار ساده ای نیست .
مثل اینکه دیگه همه چشمانشان را بسته اند . یک اتفاق یا کاملا خوب است اگر در راستای منافع حزیی و گروهی باشد و یا کاملا بد اگر خلاف منافع باشد . دیگه انتظار برای گرفتن خبر واقعی و نزدیک به حقیقت از رسانه ها انتظاری واهی می نمایاند . و خوراکی که از رسانه ها میگیری خوراک سالمی نیست و این می تواند به راحتی منحرفت کند . تشخیص و تمیز حقیقت در این زمانه کار بسیار سختی است و ما انسان های سیاست زده همه گرفتار در موجهایی به این سمت وبه آن سو کشیده میشویم و شاید بعدها بفهمیم که ذره ای سهم از حقیقت نداشتیم .
در دنیای امروز ما رسانه ها نقش تعیین کننده ای دارند و از این نقش کمال سوء استفاده را می نمایند. و ما انگار ناگزیر به زیستن در سایه رسانه ها هستیم . ابزارهایی که یاس ، ناامیدی ، اضطراب و التهاب را برایمان ارمغان می آورندو یا حداکثر امیدی واهی را در دلمان پدید می آورند .
کاش میتوانستیم هوشیاری خود ارتقاء دهیم و از زیر یوغ رسانه ها سر بلند کنیم . رسانه هایی که ابزاری قوی در دست سرمایه داران ، حاکمان و باندها قدرت و در جهت منافع ایشان هستند .
صبوری
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم خبر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جــــــگر شود
خواجه شیراز میگه در مقام صبر اتفاقات شگرف و باور نکردنی میفته . نمونه میاره که سنگ لعل میشه . ولی نقادانه و نغز در مصرع بعد میگه که صبر نتیجه بخش چه صبریه . صبری که جگر رو خون میکنه .
شاید صبوری مسئله مورد ادعایی بسیاری باشد اما به صبوری رسیدن در حقیقت کار بی اندازه سختی است برای عموم انسانها .
صبوری حسن است اما با این همه خواجه در ادامه می فرماید :
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
