کویر

سیگاری برای مبارزه

وقتی که انسان یک سیگار در دست دارد 

و دشمنش پتک 

وقتی که انسانی روی نیمکت ایستگاه اتوبوسی نشسته 

بی آنکه بخواهد جایی برود 

و حریفانش همه در حال دویدن هستند 

وقتی انسانی پس از رسیدن به شب خوابش بگیرد 

و پس از بیداری صبح دنبال فرصت خوابی دگر باشد 

وقتی منتظر خواب است و بیداری امانش را می برد 

وقتی که انسانی .....

                               

همه چیز در حال ارتقاست 

به جز انسان موصوف 

که در دام 

             عشقی کهنه و قدیمی گرفتار است ./

   + علی روشنی ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

نسخه

به قولی زندگی تصویری از امروزها و فرداهای نیامده ماست . گذشتن از امروزها به مرور غیر خاطره کمرنگی چیزی در ذهنمان باقی نخواهد گذاشت . اما تاثیر گذشته ها در شخصیت امروز ما که خود نیز به سرعت در حال تبدیل شدن به گذشته می باشد ، بسیار اساسی است .

نسخه دنیا که پیچیده شده ، اما نسخه ما در اثر رفتارهامان پیچیده خواهد شد ./

   + علی روشنی ; ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱
    پيام هاي ديگران ()

تزویر

دور شو از برم ای واعظ وبیهوده مگوی 

                              من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم 

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ 

چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم 

---------------------------------------------------------------------------------------------

حافظ هم دیگه  امیدی به اصلاح خودش ندارد ، وای به حال ما !!!

البته « ساحر غزل »  به زیرکی این عدم صلاح رو به گردن تقدیر می اندازد و رندانه خودش را از مهلکه در می برد . ولیکن به نظر آوردن تلخیص شاعر در این بیت نه از روی فروتنی بلکه مصداق ضرب المثل _ یک سوزن به خود و یک جوالدوز به مردم _ باشه.   

اما هرچه هست به نظر میرسد از دست دادن صلاح و نرسیدن خیلی از ما به جایگاه کمال نه تقصیر تقدیر که بابت تزویر جاری در جامعه و آموزش دیدن و تاثیر پذیریمان از اندیشه ها و رفتار انسانهای  ریا کار باشد . کاری که ناخودآگاه به سمت تزویر میکشدمان  و  بی شک ما را فرسنگ ها از حقیقت و راستی دور میکند .

و چه زیرکانه حافظ با گذاشتن این دو بیت پشت سر هم  ، موضوع تزویر و ارتباط آن با عدم صلاح را مطرح کرده است .

 

   + علی روشنی ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

وقتی همه چیز مزخرف میشود

 خیلی خسته ام جوری که کتفهایم درد میکنه، درون ستون فقراتم تیر میکشه ، حوصله هیچ چیز رو ندارم حتی تلویزیون نگاه کردن رو ، واقعا که تلویزیون عجب چیز مزخرفی است . آدم را از کار و زندگی باز میکند . واقعا که اگر از شر این جعبه جادویی خلاص میشدم و به کار زندگیم میرسیدم چی میشد !!!

 چی  میشد ، نه واقعا چی میشد ؟  حالا مثلا اگه تلویزیون نگاه نکنی چه کار میکنی حداکثر میری میخوابی ، نری بخوابی میشینی حرف میزنی ، اینم مثل تلویزیون نگاه کردن  چه فرق میکنه ، واقعا که زندگی چه چیز مزخزفیه !

خستگی آدم را آزار میدهد ، خواب بروی جسمت از آزار راحت میشود ولی روحت را چه میکنی ، به نظر من که روح چیز خیلی مزخزفی است . برای اینکه خستگی از روحت بیرون برود ، باید پروسه خیلی طولانی رو طی کنی ، مثلا باید دنبال چیزی باشی تا بتوانی بخندی آنهم از ته دل . خیلی کار سختی است در این دوره زمانه و با این قیافه ای که به عبوس بودن عادت کرده است . مزخرف بودن این روح از آنجا مشخص است که اصلا معلوم نیست کجاست ، چه میکند ، یاغی است ، خود مختار است . نمیدانم عنان اختیارش دست کیست . چطور از خستگی رها میشود و ما را از خستگی میرهاند . عجب چیز مزخرفی است . عجب !!! 

بعضی وقتها اینقدر که کار میکنی ، کتف هایت درد میگیرد ، مخت داغ میشود و چشمهایت خستگی را نشان میدهد. آن وقت دنبال چیزی میگردی که خستگی را از چشمانت بگیرد . خواب خیلی راه حل مزخرفی است اصلا حرفش را هم نزن . دنبال چیزی بگرد که واقها از خستگی آزادت کند ، وگرنه خواب فقط  راه فرار از خستگی است نه راهی برای شکست دادن آن .    

واقعا که از این همه مزخرفاتی که گفتم ، میتوان فهمید وقتی که خسته باشی همه چیز مزخرف است . 

   + علی روشنی ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

بهار

اگه میتونستم با شعر با استقبال بهار میرفتم ، نه شعری که دیگران سروده باشند که شعر خودم ، و از اعماق جسم خودم . 

.....

حالا که  نتوانستم شعری بگویم می بایست با زندگیم شعری بسازم ، نه شعری برای خودم که برای همه اطرافم .   کاری که سالها درختان کردند برای من که در اطرافشان بودم . کاری که طبیعت میکند .

واقعا که طبیعت عجیب شاعریست .

 

   + علی روشنی ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

آزادگی

 مشهور ترین حدیثی که از امام حسین (ع) یاد میشود و از زمانی دور در ذهن اکثر ما نقش بسته است آن جمله معروف است که می فرمایند : « اگر دین ندارید لااقل  آزاده باشید »
شاید یکی از تعابیری که می توان از این حدیث شریف برداشت نمود این مطلب است که آزادگی چیزی فراتر ار دینداری که بعدیست متعالی و انسانی . فارق از اعتقاد به هر دینی و هر نوع تفکر ، آزادگی مرامی است که با هر مذهب و هر آئین الزام به آن شرط انسانیت است .
سید الشهداء پیشوای راستین تمامی آزادگان جهان با هر نوع گرایش مذهبی است  . چنان که به یقین می توان گفت هیچ کس به زیبائی و شور انگیزی مولای شهداء آزادگی را نسرود .  
آزادمنشی  فضیلتی انسانی است که شجاعت و عزت نفس والایی  را میطلبد که در وجود انسانهای حقیر اثری از آن نیست . البته  آنطور که تاریخ نشان داده است آزادگی تاوان دارد و تاوان آنرا گاه به سخت ترین شکل ممکن از آزاده خواهند گرفت .

---------------------------------------------------------------------------------------------
سالها پیش شعری خواندم که به خاطر کلام مملو از درد و میل به آزادی مستتر در آن ، بر من تاثیر گذاشت ، پای شعر نام « خسرو گلسرخی » نوشته شده بود نامی که تا آن زمان نشنیده بودم .
شعر جذابیت خاص خودش را داشت اما دغذغه ای برای  کنکاش و شناخت شاعر در من ایجاد نکرد . تا اینکه چند سالی بعد و یا سالی بعد در برنامه ای به نام « فوق العاده » که از شبکه 3 سیما پخش میشد تصاویری را دیدم که خاطره آن شعر را در ذهنم زنده کرد . و رغبت زیادی  برای شناخت شاعر در من ایجاد کرد.
تصاویر مربوط بود به محاکمه متهمی در یک دادگاه قبل از زمان انقلاب ، که در آن متهم در جایگاه دفاع از خود قرار گرفته بود و در حال دفاع از خود بود . کلام را که شروع کرد مشخص شد که یک مارکسیست در حال دفاع از اندیشه هایش است که در حقیقت  به خاطر آن اندیشه ها در حال محاکمه بود .
در دفاع خود نام مبارک و حدیثی از مولا حسین (ع) را ذکر  نمود که :    « ان الحیاه عقیده و جهاد ».
در دادگاه با شجاعت استدلال میکرد و از خفقان موجود در جامعه انتقاد و وضعیت را به وضعیت تفتیش عقاید قرون وسطائی تشبیه  نمود و این سوال را مطرح نمود که آیا با همه خفقان میتوان جلوی اندیشه را گرفت ؟ ( مفهومی که در همان شعر ذکر شده نیز خمیر مایه شعرش بود )  زمانیکه قاضی از او خواست تا از خودش دفاع کند گفت برای دفاع از خلقش زندگی میکند و دفاعی از خود ندارد .(نقل به مضمون )

بعد ها فهمیدم که آن دادگاه رای به اعدام خسرو گلسرخی و کرامت اله دانشیان (از متهمان دیگر دادگاه ) صادر کرد و این دو هرگونه فرجام خواهی را از شاه را کردند تا بلاخره خسرو گلسرخی در 29 بهمن 1352 اعدام گردید .  

-------------------------------------------------------------------------------------------

به نظر انسانی که از جانش میگذرد اما از آرمانهایش کوتاه نمی یابد نشانه هایی عمیق از آزادگی را در خود دارد ، و این رگه آزادگی در شخصیت  ، ناخودآگاه انسان جویای حق را جذب می نماید و در این زمان که بشریت بیش از هر چیزی به آزادگی و انسانهای آزاده نیازمنداست و در زمان انزوا و کمبود آزادگی شعری از شاعر آزاده ماندگار می ماند .

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است

با ریشه چه میکنید

گیرم که در سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید

پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید

گیرم که می کشید

گیرم که کی برید

گیرم که می زنید

با روش ناگزیر جوانه چه میکنید

   + علی روشنی ; ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۸
    پيام هاي ديگران ()

وقف دل

مرد را دردی اگر باشد خوش است  / درد بی دردی علاجش آتش است

----------------------------------------------------------------------------

آدمی وقتی آدمیست که دلش را وقف کرده باشد . و وقف کردن دل به سادگی میسر نمیشود . توفیقاتی میخواهد و عنایاتی . میتوانی در راه کسبش قدم برداری ولی تا عنایات مشمول تو نگردد نائل به وقف دل نگردی . 

هنگامی که دلت وقف شد میفهمی درد چیست . چه ابعادی دارد و چه سنگینی . حیران میمانی که مگر یک دل میتواند چنین وسعتی را پذیرا باشد با خودت از حافظ نقل میکنی که : 

سینه تنگ من و بار غم دوست هیهات  / مرد این بار گران نیست دل مسکینم

ولی آنچه که بر می آید کمالات در اثر  بازی با همین درد است که حاصل میشود . اما همه طاقتش را ندارند بسیاری از زیر بارش شانه خالی میکنند و بسیاری میبرند . کسانی در گوشه عزلت میسوزند و تا مرگ خودشان را میکشند . کسانی دیوانه میشوند و بدینسان با نفهمیدن ازش فرار میکنند . کسانی خودشان را به دیوانگی میزنند و با لودگی و دنیا گذری سعی میکنند فراموشش کنند . و شاید راههای دیگر ...

اما اگر بهش فکر کنی زمانی را با عشق بازی با آن بگذرانی ، اسیرت میکند و اگر اسیرت کند دیگر راهی نداری باید همراهش بروی ، باید برایش جسمت را بدهی ، روحت را بدهی ، خوبیهایت را بدهی ، دنیایت را بدهی ، دینت را بدهی و حتی آبرویت را .

شاید حتی لعن ابدی همه آنانیکه میشناسنت را بخری . اما هیچکس نخواهد فهمید که تو چاره ای نداشتی ، اسیر بودی ؛ اسیر . تاب بیخیال شدن درد را نداشتی . تنها کاری که  کردی این بوده است که اجازه دادی درد تسخیرت کند . 

(( چه کسی می داند  این  سوختن از بهر چه بود / 

   چه کسی میفهمد درد از به‍ر چه دردانه بود 

نازنین بود سوختن  پروانه به گرداب  شمع /

                         چه کسی میداند آنچه در سینه غم سوز پروانه بود. ))  روشنی 

                   -----------------------------------------------------------------

به لب رسید مرا جان و برنیامد کام /  بسر رسید امید و طلب بسر نرسید 

حافظ 

   + علی روشنی ; ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

عهد با ابلیس

شیطان به روی زمین می آید در کنار ما قدم می زند در کالبدمان جای میگیرد روی همان صندلی ای مینشیند که ما اکنون نشسته ایم . 

با همدیگه قاطی شدیم ، با هم نداریم من واین شیطان پدر سوخته !!!

مخالف مرشد وماگریتا که شیطان را آزار گر نشان میدهد به نظر چیز ملوسی میآید ، یک شارلاتان که خوب سیاستگذاری است  تا جائی که خدمه و نوکرانش بدون جیره ومواجب برایش کار میکنند .

ادا و اصولی  در می آورم که مثلا بابا ما با شیطان صنمی نداریم ولی در کل دستمان در یک کاسه است . (خودش میداند و خودم میدانم .)

همین که در این خراب آباد سکنی روحی گزیده ایم همینکه با موجش میروم و علیرغم برخورد استخوان شکن و جگر سوزمان  با ساحل دوباره برمیگردیم و همراه موج دیگری سخت تر به صخره های تضعیف شده ایمانمان برخورد میکنیم . با ابلیس عهدی       بسته ایم که یارای شکستنش را با این جسم وروح نداریم .

( خوب شد  یکی رو پیدا کردیم که همه تقصیرات رو  بندازیم گردنش )  

 

   + علی روشنی ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

لحظه دیدار

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز مبلرزد ، دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

 

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ

های ، نپریشی صفای رلفکم را ، دست

و آبرویم را نریزی ، دل

_ ای نخورده مست _  

لحظه دیدار نزدیک است  

مهدی اخوان ثالث - ابان ١٣٣۴ 

 

   + علی روشنی ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٥
    پيام هاي ديگران ()

ریا (رییییییییییییییییییییییییییا)

امروزه احساس میکنم آدمها خیلی ار هم دور شده اند . تحمل یکدیگر رو ندارند و به هم حسودی میکنند . حسادتی بی حد که در همه رفتارهاشان نمود پیدا میکند ودنیا به خاطر همین رفتار ها برایمان تنگ شده است .

دنیا به خاطر چسبیدن به منافع زود گذر برایمان محل رقابت به شیوه ناجوانمردانه  شده  وبیشترمان تنها سعی میکنم با ریا وتظاهر از این موضوع تبری بجوییم . 

با این وضع  ، مقابله و در افتادن با این جامعه که خودمان نیز جزئی همرنگ با آن هستیم سخت است . شاید اولین راه برای جدائی از راه این جامعه تغییر در رفتار خودمان باشد .

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم / که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم / یعنی از اهل جهان پاک دلـــــــی بگزینم

.....

سربه آزادگی از خلق برآرم چون سرو/ گردهد دست که دامن ز جهان در چینم 

بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح / شرمسار از رخ ساقی و مــــــی رنگینم

(حافظ)

   + علی روشنی ; ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

عاق آسمان

امسال دیگه تب تازه شدن نداشتم ، مثل سالهای دیگه نبود که بخوام تغییر کنم ، یه جورایی حالم از تصمیم گرفتن به هم میخورد . فکر کردم که خیلی کار مزخرفیه هی دنبال بهانه بگردی و وظیفه خودت بدونی که با هر شروع عهدی با خودت ببندی .
فکر کنم امسال سال بی تفاوتیه ، سال بی عاری ( ولش کن ببینیم چی میشه!) ، سال حال نداریه و سال بی انگیزگی یا شاید سالی که احساس تنهایی واقعی را داشته باشم (همانطور که الان دارم ) و این معنا را بفهمم که انسان تنها در روی زمین رها شده است . به قول دکتر شریعتی عاق آسمان .

 سالی « که پیرامون تو چانه ها یکدم از حرکت باز نمی ایستد بی آنکه یک صدا آشنا تو باشد » ( نقل به مضمون از شعر شاملو )

 

 نمیخواهم انرژی منفی بدهم ، ولی شاید شروع تازه یعنی همین . که بفهمی کیستی و هیچ چیز غریزه ای به کمال نرساندت .


   + علی روشنی ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٥
    پيام هاي ديگران ()

نغمه فراموشی

سربداران همه در  یاد شدند / آرزو ها همه بر باد شدند

دشمنان شاد به ایام شدند  / نغمه هامان دگر از یاد شدند

   + علی روشنی ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

خرقه زهد و جام می

حافظ گفت :

تاب بنفشه میدهد طره مشک ســــــــای تو      

                        پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز    

                       کز سر صدق میکند شب همه شب دعای تو

 

وقتی که عشق می آید دیگر باید انتظار هر تضادی را داشت ، وقتی که عشق می آید شرایط و محیط جور دیگری درک میشود. دیگر همه چیز با حضور عشق معنا میشود و ادبیات عاشق ادبیات متفاوتی است و این ادبیات مرسوم و  مورد پذیرش عام نیست .

و خواجه در تفسیر این تضاد که به نظر من شاه بیت این غزل است ، چنین میگوید :

خرقه زهد و جام می گر چه نه در خور همند

این همه نقش میزنم در جهت رضـــــــای تو

 

و تنها علاج  این عشق نیز  پر شدن کاسه سر است از خاک .

 

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر

کاین سر پر هوس شود خاک در سرای  تو

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست

جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

 

 

   + علی روشنی ; ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

داستان من

داستان من ، داستان امروز نیست . سالهاست که می گویند این داستان را.

غریبه نیست داستانم ، آشناست ؛ انگار هزاران بار شنیده ام . انگار بار ها دیده ام ، در محیط زندگی ، در پرده سینما  و یا در پرده خیالم آنگاه که به داستانی گوش میدادم و یا به صفحات کتابی چشم دوخته بودم .

داستان من انگار ، داستان توست . داستان من ، داستان ماست و شاید داستان اوست . اما با همه اینها و با همه این تکرار ها ، داستان من باز هم تازگی دارد.

 

یک قصه نیست غم عشق و وین عجب

                                                از هر زبان که می شنوم باز نامکرر است

   + علی روشنی ; ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

صحبت از مرگ انسانیت

اشکی در گذرگه تاریخ

--------------------------------------------------------------------------------------

از همان روزی که دست حضرت قابیل
 گشت آلوده به خون حضرت هابیل
 از همان روزی که فرزندان آدم
 زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
 آدمیت مرد
 گرچه آدم زنده بود
 از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
 از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
 آدمیت مرده بود
 بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
 گشت و گشت
 قرنها از مرگ آدم هم گذشت
 ای دریغ
 آدمیت برنگشت
 قرن ما
 روزگار مرگ انسانیت است
 آینه دنیا ز خوبی ها تهی است
 صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
 صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
 قرن موسی چمبه هاست
 روزگار مرگ انسانیت است
 من که از پژمردن یک شاخه گل
 از نگاه ساکت یک کودک بیمار
 از فغان یک قناری در قفس
 از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
 اشک در چشمان و بغضم در گلوست
 اندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
 مرگ او را از کجا باور کنم
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست
 وای جنگل را بیابان میکنند
 دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
 هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
 آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست
 فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
 فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
 فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
 در کویری سوت و کور
 در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
 صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

---------------------------------------

فریدون مشیری 

   + علی روشنی ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢۸
    پيام هاي ديگران ()